تبلیغات
کلیپ های تصویری خنده دار و چت و DJ و عکس - داستان مرگ
 

می خواستم در مورد مرگ باهاتون صحبت کنم و یک دید تقریبا متفاوت را از مرگ به شما نشان دهم

این تجربه ی من از مرگ است بخونیدش ضرر نمی کنید

  

 زندگی فرصت بس کوتاهیست...تا بدانیم که مرگ... آخرین نقطه پرواز پرستو  هانیست...مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانیم پس از خواب  زمستانی  خاک... نفس سبزبهاری جاریست

دقیقا نمی دونم از کجا و چگونه شروع کنم ...

مرگ در لغت به معنی نیستی و نابودی است ولی ایا واقعا بعد از

مرگ همه چیز به پایان می رسد ؟

بعضی ها می گویند از مرگ نمی ترسند که بنظر من این افراد یا

هیچ چیز در مورد مرگ و دنیای بعد از ان نمی دانند و یا اعتقادی به

ان ندارند و فقط تظاهر می کنند که نمی ترسند

از نظر من فقط کسانی می توانند این ادعا را کنند که نمی ترسند

که هیچ گناهی نداشته باشند و یا مطمئن باشند بعد از مرگشان

به جای بهتری منتقل می شوند .

و چنین افرادی مشتاق مرگند البته نه به این معنا که از خدا

بخواهند هر چه زودتر مرگشان فرا رسد بلکه از خدا می خواهند تا

فرصت بیشتری به انان دهد تا با اعمال نیک بیشتری راهی دنیای

بعدی شوند .

و اما تجربه من ...

همه چیز عین واقعیت از جلوی چشمانم داشت می گذشت ...

در اتاقی نشسته بودم ناگهان احساس سردی شدیدی کردم و سر

انگشتانم سیاه شده بود و فریاد می زدم و کمک می خواستم ولی

کسی صدایم را نمی شنید روی زمین افتاده بودم هنوز 5 دقیقه

نشده بود که همه بالای سرم جمع شده بودند و همه مرا تکان می

دادند و می گفتند بیدار شو من هم خودم را در میان انها می دیدم 

 از تمام وجودم داشتم فریاد می زدم که من بیدارم و همه چیز را

می بینم من اینجام ولی کسی...

خیلی لحظه ی بدی بود نمی دونم می تونید تصور کنید که کلی

فریاد بزنید ولی کسی جواب ندهد چه حسی بهتون دست می

دهد

یک روز گذشت و همه داشتند گریه می کردند مرا با امبولانس به

سرد خانه بردند خیلی احساس ترس می کردم انجا مرا می

خواستند بشویند و غسل میت دهند . انها خیلی محکم و خشن

مرا می شستند هنوز دردش را احساس می کنم هر چه فریاد می

زدم اروم تر هیچکس توجهی نمی کرد و خیلی محکم تر به کار خود

ادامه می دادند ...

صدای اشنایان را می شنیدم هر کس یک چیزی می گفت ... یکی

می گفت : بهتر که رفت و یکی می گفت خدا بیامرزدش و من

همچنان فریاد می زدم .

 کسانی را که دوست خود می دانستم حال داشتند

بدگویی مرا می کردند و من فقط می توانستم ببینم و بشنوم

در این حال که بودم کسانی را می دیدم که انها هم حال مرا داشتند

به من می گفتند بی خودی تلاش نکن تو مردی و دیگر تا روز موعود

باید تحمل کنی و بفکر کارهایی که کردی بیفتی . بعضی از این

افراد خیلی ترسیده بودند و بعضی دیگر خوشحال بودند و بقیه را

دلداری می داند ولی من نمی دانستم جز کدوم دسته ام و هنوز

روز موعود فرا نرسیده بود که ...

از این کابوس شبانه بیدار شدم من مرگ را با چشمانم در شب

جمعه تجربه کردم .

تعبیر خواب مرگ پوچی و نیستی است یعنی وقتی کسی خواب

مرگ خود را می بیند به اصطلاح به اخر خط رسیده و خیلی گناه

کرده است و خدا می خواهد مرگ را یادش بیاندازد تا بداند از پس

این دنیا دنیایی دیگر است که جزا و پاداش کارهایش را

خواهد دید ...

ولی اصلا باورم نمی شد که من اینقدر گناهکار بوده باشم ولی باز

خدا را شکر می کردم و خوشحال بودم که خدا مرگ را به من یاداور

شد که کمی من به خودم ایم و گناه کمتر کنم تا در دنیا بعد جایگاه

خوبی داشته باشم و بعد از مرگ نترسم و خوشحال باشم وجز

دسته ای باشم نامه ی اعمالشان را به دست راستشان می دهند

حال می خواستم شما لحظه ای خود را جای من قرار دهید فقط

لحظه ای ایا می توانید تحمل کنید که بقیه پشت سرتون بدگویی

کنند و شما هر چه فریاد کشید کسی به شما

توجهی نکند و شما در ان عذاب و ترسیده خاطر باشید؟؟؟

یک چیز را همیشه و تا عمر دارید بخاطر بسپارید و ان اینکه پشت

سر مرده بدگویی نکنید چراکه انها از شما بینا تر و شنواتر هستند

و فقط توان پاسخ گویی را ندارند روحشان واقعا ازرده خاطر است و

نیازمند کارهای نیک هستند و خیلی خوشحال می شوند که

برایشان قران بخوانید حتی یک سوره و یا برایشان صلوات بفرستید

انها با این کار می فهمند که شما هنوز به یادشان هستید و

فراموششان نکردید .

پس مرگ را دسته کم نگیرید و به ان فکر کنید و روزانه سعی کنید

کارهای نیک خود را افزایش دهید تا دنیای بهتر و اسوده تری را پیش

روی خود داشته باشید

ان شاءالله

نویسنده : ساحل مرجونی 

 تابستان ۱۳۶۸

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

 چندتا جمله در مورد مرگ هم جمع اوری کردم

 

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد

دیروز با یک دسته گل امده بود به دیدنم با یک نگاه مهربون همون نگاهی که سالها ارزو شو داشتم و از من دریغ می کیرد گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاهش کردم .. وقتی رفت سنگ قبرم از اشکش خیس شده بود

آن جفا کشیده از نگاه بی وفا ی او منم آن کسی که غرق شد در رودخانه اشک خود منم آن کسی که هیچ وقت هیچ گلایه ای به لب نداشت منم آری عشق من، آن که امروز برای رفتنش از این خاک سرد شک نداشت منم

 

 

به نام خدا 



نوشته شده توسط: ساحل مرجانی در ساعت : 04:09 ق.ظ موضوع  مطلب : داستان و شعر خنده دار
[ | نظر ها : نظر ]